خرید بک لینک

379

دوستش هنوز تلاش می کند تا دل پدر دخترک را به دست بیاورد؛ دخترکی که حالا چند سالیست میان شان عقد موقتی جاری شده، امّا پدر دختر بی خبر است و پسر حالا خودش را به هر دری می زند تا رضایت او را جلب کند. ولی اگر نشود!!

شما می گویی اگر نتواند پدر دختر را راضی کند باید قضیه را همین جا تمام کند تا دختر را عذاب ندهد.

ولی من می گویم، دختر نمی تواند فراموش کند، نمی تواند جدا شود. می دانی دلبستن برای یک دختر یعنی چه؟ یعنی همه ی آینده اش را با او دیده. یعنی اگر بعداً کنار کس دیگری قرار گرفت حواس دلش جای دیگریست. سختش می شود. رنج می کشد. خون گریه می کند و زخمی که دیگر التیام نخواهد یافت. تازه این عقدی که میان شان خوانده شده!! انسی گرفته اند به هم که ... تا آخر عمرش اگر از او تنفر پیدا نکند، امّا هر جایی که او باشد، ردی از او باشد، بهم خواهد ریخت.

- دخترها اگر کسی را دوست داشته باشند و اعتقاد پیدا کنند که او همراه خوبی برایشان خواهد بود، باید دوست داشتن شان را ذبح کنند. ناگزیرند از این کار. چون عذاب وجدانی درون شان شعله می کشد، که نکند بعداً محبتی غیر از محبت همسرم درون دلم باشد و این فرد برای بودن کنار من نباشد؟ میدانی؟ دست و پایشان برای رفتن به سوی کسی که محبتی از او به دل دارند بسته است. عزّت شان زیر پا خرد می شود.

از همه این ها بالاتر خواست خدا بالای همه ی خواسته های درونی ماست.

- به تو گفته بودم که قبلاً خواستگاری داشتم شمالی. که مدت مدیدی در آرزوی رسیدن به او خون گریه می کردم. که بعد از او هر که می آمد من بودم سیل اشکی که چشم هایم را سوزان و خشک کرده بود و مادرم که از شدت غصه ام افسردگی کمرش را خم کرده بود. امّا به شما نگفته بودم که دو نفر دیگر هم بودند پا به قرص ایستادند و یکی شان تا یک روز قبل از عقد توی وب می آمد و می رفت و می گفت تا وقتی ازدواج نکرده ام از فکرم بیرون نمی آید و منتظر جواب من است. و من که معذور بودم همه این مدّت. بابت شرطی که بابا و مامان گذاشته بودند بابت همشهری بودن.

می دانی هیچ کس زوایای پنهان زندگی کس دیگری را نمی داند. هیچ کس از گذشته سختی که از کودکی داشتم تا همین قبل از آمدنت خبر ندارد. کسی از وابستگی من و مادر عمیقاً چیزی نمی فهمد. که او چه دشواری هایی را که به جان عزیزش خرید. چه شب ها که تا صبح با کابوس و بغض برایم سپری شد. چه آسیب های جسمی که به او رسید. می دانی هیچ کس از این چیزها خبر نداشت. از این که چون ما دوتا فاصله سنی مان کم بود مثل خواهر بودیم. همدم. هیچ کس نمی فهمید که مادرم کسی را جز من ندارد یعنی چه؟

آن روز که به تو گفته بودم قضیه آن خواستگارم را. گفته بودی که چه طور می خواسته ام بروم عروس شمالی ها بشوم. این همه راه؟ و من هر موقع که به شما می گویم برای آن دختر سخت است، جان فرساست که دوست شما را فراموش کند، می ترسم! می دانی از چه؟ از این که فکر کنی هنوز هم محبت دیگری هایی درون دلم جای گرفته. ولی باید بگویم نگران نباش. خدا به من دستور داد همه دلبستگی هایم را، همه شان را دور بریزم و ذبح کنم. نمی دانی که به چه صراحتی به من گفت. آن قدر که ترسیدم. توبه کردم. از آینده ای که با رفتن آن شمالی با نفر دومی برای خودم متصور شده بودم. نفر دومی که فکر می کردم نشانی که امام رضا علیه السلام داده بودند مربوط به ایشان است!!! از نفر اوّل سخت متنفر شدم چون خانواده ام را اذیت کرد. اگر چه که من بی تجربه خام هم بی تقصیر نبودم و امیدوارم خدا از سر تقصیراتم بگذرد. امّا نفر دوم و کسی که تا چند روز قبل یکی شدن مان روی حرفش مانده بود، تنفری در من ایجاد نکردند. همیشه شرمنده شان هستم کمی تا قسمتی.

یادآوری این ها هنوز هم پر از اشکم کرد.

امروز به بخشش مهریه ام فکر می کردم. یادم آمد آن روزی که از توی وبم خوانده بودید که به کسی گفته بودم بخشش مهریه را برای همین روزها گذاشته اند، چه قدر ذوق زده شده بودید. و قراری که ما قبل از عقد با هم بستیم که مهریه ام 14 سکّه باشد بین خودمان. و گریه های شب مهر برون مان. که هیچ کس به جز مادرم و میم که رفت و برایم دستمال کاغذی آورد هیچ کس دیگری نفهمید. که فردایش در حالی که هنوز محرم نبودیم مرا بردید گلستان شهدا تا باز ببینی نظرم در مورد حرف های بابای جانم چه بوده؟

خیلی خوب است که دیگر گریه های آن روزهای قبل را از یاد برده ام. که با دیدن آن هم دانشگاهی شمالی آن قدر هق هق کردم که همه مستاصل بودند این چه کسی ست که گریه می کند؟ که قلبم تیر می کشید و نفسم بالا نمی آمد. که آن شب وسط مراسم عزاداری دانشگاه، وقتی زهرا کنار دستم نشسته بود وبم را چک کردم و گریه هایی که امان نمی داد بابت دیدن کامنت های خصوصی نفر دوم. گریه هایی که روز اعتکاف می کردم آن قدر که رمق از تنم رفته بود. که آن شمالی آن طرف پرده بود و من این طرف سمت زن ها. و قلب دردی که سراغم می آمد. گریه هایی که روی دامن میم مامان کرده بودم و گفته بودم که قلب فشرده شده. صحبت هایی که با مامان کرده بودم تا نفر دوم را اجازه دهد و چه اشک هایی که پی اش ریخته بودم.

نمی دانم اگر حالا قرار بود ازدواج کنم باز هم همین طور بود؟ باز هم همان طور فکر می کردم؟

از این که ما فقط دو تا دانشجوی ساده بودیم که تنها دارایی پولی مان موتور شماست و همه چیزهای دیگر. آن قدر راضی ام. آن قدر خوشحالم. آن قدر از خدا ممنون. در عوض همه این چیزهای مادی، چیزهایی دارید که آرزویشان را داشتم. که آن هایی که فکر می کردم همراهم خواهند بود با خود داشتند.

خدایا از تو ممنونم بابت همه چیز

برچسب: نویسنده: باربد جعفری تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 3:47

صفحه بندی