379
یاسمین کلاس پنجمی بوده که بابایش را از دست داده و از آن موقع تا حالا در پی اثبات کردن تابعیت ایرانی اجداد شان هستند، تا بلکه دولت مجبورشان نکند هر سال بروند تا تهران و گذرنامه موقت شان را با یک میلیون و خرده ای تمدید کنند. و بعداً به جرم ایرانی نبودن حق کار کردن و شغل داشتن ازشان گرفته نشود. مادر یاسمین ایرانی بوده امّا بابایش عراقی بوده. یعنی در واقع از زمان پدربزرگش رفته اند عراق زندگی کنند امّا از اوّل مال همین جا بوده اند. ایرانی بوده اند. پارسال پدربزرگ یاسمین درست یک روز قبل از درست شدن اثبات آن چیزی که بالا گفتم فوت شد و شناسنامه اش مهر باطل خورد و دوباره روز از نو روزی از نو. رفتن تکیه گاه بعدی از یک طرف و معلّق بودن و خرج زندگی بچه ها از طرف دیگر. حالا یک سال از آن ماجرا گذشته و دو ماه پیش دایی مادر یاسمین هم به رحمت خدا رفت، کسی که به بچّه ها خیلی مهربانی می کرد و دل به دل شان می داد. یک هفته بعد، شوهر خاله یاسمین از دنیا می رود و این بار تکیه گاه ی که بعد از بابا نقش او را برایشان داشته هم رفته. اوضاع روحی یاسمین حسابی بهم ریخته. صدایش از پشت تلفن حسابی گرفته و توی چت هایش می گوید که خدا هر کسی را یک جوری امتحان می کند خانم. ما را هم با مرگ عزیز. به مادرش بابت این تربیت آفرین می گویم. با وجود این که سر کلاس همیشه بی قرار بود و نمی دانستم دقیقاً چه حسی دارد؟ اول ها وقتی وارد کلاس می شد، حس می کردم هر لحظه منتظر است تا کسی چیزی بگوید و او بزند زیر گریه، برای همین مجبور می شدم از او بپرسم که حالش خوب است یا نه.
او حالا یک دانش آموز سوم دبیرستانی ست و با همه شاگردهای کلاس فرق می کند. یک جور دوست داشتنی از خودش بزرگتر است.
برچسب:
نویسنده: باربد جعفری